
|
خانه آرشيو پست الكترونيك طراح قالب: |
یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤
و... کلام آخر
يک بار ديگر پنجره را باز مي کنم و زير لب زمزمه مي کنم : بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنيد از يار آشنا سخن آشنا شنيد پنجره را باز مي کنم .. آه يادم رفت پنجره را يک بار باز کرده بودم . پس اين باد صبا چه شد ؟ تا کي بايد در رکود نفسگير پنجره ها به اميد نفحه اي باد صبا تصوير پنجره ها را قاب شوم و نا اميدانه اشکهايم را در پرده توري پنجره پنهان کنم و .. پيغام .. پيغام .. پيغوم باد صبا ... دارم فکر مي کنم که باد صبا چه مي تواند برايم بياورد .. چه چيزي جز يک مشت خاطرات سوخته .. دارم فکر مي کنم که باد صبا چه پيغامي مي تواند براي من داشته باشد ؟ اصلا مگر جز آرزو چيزي بر باد مي رود ؟ چرا بايد منتظر باد بنشينم ؟ مگر من کم آرزوي بر باد رفته دارم ؟ .. با من نگو که باد صبا فرق مي کند .. همه بادها سر و ته يک کرباسند .. در ميان خنکاي حريرين هر کدام آرزويي از من به دور دست مي رود حالا که آرزويي برايم نمانده نشسته ام که چه شود ؟ نشسته ام که خاکسترم را باد صبا ببرد ؟ خيلي شاعرانه است اما... عاقلانه نيست .. مي خواهم عاشقانه بسوزم .. بسوزم و بسوزم و آنقدر بسوزم که حتي خاکستري از من به جا نماند .. نمي خواهم دست بادهايي که به خون آرزوهاي من آلوده است به خاکسترم برسد. عاشقانه خواهم سوخت تا نور شوم. آن وقت ديگر حتي براي نور هم سراغ پنجره ها را نخواهم گرفت. اصلا حالا که پنجره ها براي من گور عمودي شده اند پنجره ها را هم نمي خواهم. مي خواهم آزاد باشم. آزاد آزاد آزاد .. نمي خواهم براي لمس آزادي پنجره اي به بيرون باز کنم مي خواهم خودم بيرون بروم . مي خواهم پنجره ها را بايگاني کنم . مي خواهم جايي ديگر پرواز را بدون پنجره و بدون باد و بدون پيغام تجربه کنم . مي خواهم خودم پيغامي عاشقانه باشم .. مي خواهم اين بار پرواز را به خاطر و پرنده ي مرده را به خاک بسپارم. پنجره را مي بندم و وبلاگي جديد باز مي کنم : بي پنجره ! > شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤
یک غزل مشترک از احسان پرسا و اعظم ابراهیمی
تفاوت می کند طرز نگاه چشمهای تو به من که چشمهایم در پناه چشمهای تو نگاهت می کنم لطفا نگاهم کن نترس اصلا نگاهم می کشد بارِ گناه چشمهای تو چنان انبوه صف بستند مژگانت که در ذهنم نمانده غیر عکس راه راه چشمهای تو نترس از گریه ام من اشک می ریزم به پایت تا بماند سبز تا آخر گیاه چشمهای تو نظر را ایستگاه اولین ِعشق می دانند برایم مقصد عشق، ایستگاه چشمهای تو نه مسجد! نه کلیسا! نه حرم!، امروز می خواهم بیایم اعتکاف خانقاه چشمهای تو نگاهم شوق و غسلِ اشک دارد مانده یک مورد چه بود اذن دخول بارگاه چشمهای تو؟! علی علی > |
