قسمت! تلاش هيچ/  تقدير خط خطي/ تنها نصيب ما/ يک عشق لعنتي/ اول خيال خوش/ اول شروع خوب/ پايان: سقوط عشق/ تنها، دم غروب/ من هيچ و ما که هيچ/ تنها تو مانده اي/ ديگر ميان اين/ دريا تو مانده اي/ پارو بزن بزن/ با موج مي رسي/ من گيج مي روم/ تا اوج مي رسي/ من سنگ مي شوم/ من خاک مي شوم/ تو ابر مي شوي/ من پاک مي شوم/ حالا که هردومان/ معصوم و بی گناه/ باید که پس دهیم/ تاوان اشتباه/ باید صبور بود/ باید سکوت کرد/ فرقی نمی کند/ من یا تو، مثل مرد/ باید که ایستاد/ مردانه پای عشق/ یا ابتدا نذاشت/ پا جای پای عشق/ اما نمی شود!/ حالا که عاشقیم/ با دیگران دروغ/ با خود که صادقیم/ تقدیر خط خطی/ ما را چنین نوشت/ قسمت! تلاش هیچ/ تقدیر و سرنوشت

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

طراح قالب:

خواهرم:


وبلاگهای مورد علاقه

آريوبرزن

آقا طيّب

ابر ترانه

اتاق203

اکسير

انتظار

ايرباس

باز هم اين عاشقانه سهم ديوار است

بانوی اردیبهشت

بوتيمار

پشت دیوارها

پلاک ترانه

پناه گاه

پیامبری آیه هاش جنون

ترنم مردي از کويـر

حزن نگاه

حسی از جنس بلور

حیات خلوت

خانه ای از جنس ایمان

دلنوشت هاي ياس

دیدار

رقص موج غزل

زمستان است

زوربــا

سادگی هایم

ساده دل

سايه های شرجي

ستاره صبح

شاعرانه

شاعرانه ها

شبانه های بی...

شیدایی

عطر بهار نارنج

غزل معاصر

قاصدک

قاصدک سوخته

قبر من هنوز از تو می سوزد

کرگدن

کنج خلوت من

کوير و دريا

گل سـرخ

مو

می خواهم خـودم باشـم

ميرزا قلمدون

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

نسل سبز

وبلاگ دونفره

هديه ايام...موي سپيد

هفت قدم تا تو

همسايه

هویجوری

يکی از کلاغ ها مرد


یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

و... کلام آخر

يک بار ديگر پنجره را باز مي کنم و زير لب زمزمه مي کنم :

 

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنيد

از يار آشنا سخن آشنا شنيد

 

پنجره را باز مي کنم .. آه يادم رفت پنجره را يک بار باز کرده بودم . پس اين باد صبا چه شد ؟ تا کي بايد در رکود نفسگير پنجره ها به اميد نفحه اي باد صبا تصوير پنجره ها را قاب شوم و نا اميدانه اشکهايم را در پرده توري پنجره پنهان کنم و ..

پيغام .. پيغام .. پيغوم باد صبا ...

دارم فکر مي کنم که باد صبا چه مي تواند برايم بياورد .. چه چيزي جز يک مشت خاطرات سوخته .. دارم فکر مي کنم که باد صبا چه پيغامي مي تواند براي من داشته باشد ؟ اصلا مگر جز آرزو چيزي بر باد مي رود ؟ چرا بايد منتظر باد بنشينم ؟ مگر من کم آرزوي بر باد رفته دارم ؟ .. با من نگو که باد صبا فرق مي کند .. همه بادها سر و ته يک کرباسند .. در ميان خنکاي حريرين هر کدام آرزويي از من به دور دست مي رود حالا که آرزويي برايم نمانده نشسته ام که چه شود ؟ نشسته ام که خاکسترم را باد صبا ببرد ؟ خيلي شاعرانه است اما... عاقلانه نيست ..

مي خواهم عاشقانه بسوزم .. بسوزم و بسوزم و آنقدر بسوزم که حتي خاکستري از من به جا نماند .. نمي خواهم دست بادهايي که به خون آرزوهاي من آلوده است به خاکسترم برسد.

عاشقانه خواهم سوخت تا نور شوم. آن وقت ديگر حتي براي نور هم سراغ پنجره ها را نخواهم گرفت. اصلا حالا که پنجره ها براي من گور عمودي شده اند پنجره ها را هم نمي خواهم. مي خواهم آزاد باشم. آزاد آزاد آزاد .. نمي خواهم براي لمس آزادي پنجره اي به بيرون باز کنم مي خواهم خودم بيرون بروم . مي خواهم پنجره ها را بايگاني کنم . مي خواهم جايي ديگر پرواز را بدون پنجره و بدون باد و بدون پيغام تجربه کنم . مي خواهم خودم پيغامي عاشقانه باشم ..

مي خواهم اين بار پرواز را به خاطر و پرنده ي مرده را به خاک بسپارم.

پنجره را مي بندم و وبلاگي جديد باز مي کنم : بي پنجره !

اعظم ابراهیمی

شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

یک غزل مشترک از احسان پرسا و اعظم ابراهیمی

 

تفاوت می کند طرز نگاه چشمهای تو

به من که چشمهایم در پناه چشمهای تو

 

نگاهت می کنم لطفا نگاهم کن نترس اصلا

نگاهم می کشد بارِ گناه چشمهای تو

 

چنان انبوه صف بستند مژگانت که در ذهنم

نمانده غیر عکس راه راه چشمهای تو

 

نترس از گریه ام من اشک می ریزم به پایت تا

بماند سبز تا آخر گیاه چشمهای تو

 

نظر را ایستگاه اولین ِعشق می دانند

برایم مقصد عشق، ایستگاه چشمهای تو

 

نه مسجد! نه کلیسا! نه حرم امروز می خواهم

بیایم اعتکاف خانقاه چشمهای تو

 

نگاهم شوق و غسلِ اشک دارد مانده یک مورد

چه بود اذن دخول بارگاه چشمهای تو؟!

 

 

علی علی

اعظم ابراهیمی